سفارش تبلیغ
صبا
سخت‏ترین گناهان گناهى بود که گناهکار آن را سبک شمارد . [نهج البلاغه]

mostafa good

تا جای که یاد می آید، هرگز نتوانستم با مادرم رابطه خوبی داشته باشم. نمی دانم من مقصر بودم که سرکش و نافرمان داشتن یا او...؟

در خانه هیچ دلخوشی نداشتم. شاید به همین خاطر بود که از تمام قدرتم در مدرسه استفاده می کردم. همه زندگیم، در مدرسه- با درس خواندن یا درس دادن به همکلاسی های ضعیف- خلاصه می شد. شاگردی ممتاز و خوش اخلاق بودم. و دوستان فراوانی داشتم، و حتی مورد علاه تمام آموزگاران بودم. و این مرا راضی می کرد.

مادرم با محبت مرا نگاه نمی کرد. مادرم، انتقام مادر شوهری را که تا سرحد مرگ او را عذاب و شکنجه داده بود، از من می گرفت! چون همیشه به من می گفت: تو به آنها رفته ای، و بیشتر اوقات «دختره زشت و اکبیری» را چاشنی حرفهایش می کرد. برعکس گفته های مادرم، با همه متانت و سر به زیریم در کوچه و خیابان، بازهم مزاحمانی داشتم. خوشحال بودم، البته نه به خاطر کشف زیبایی ام، بلکه فهمیده بودم که تهمت های ناروای مادرم برای چیست. متوجه شدم علاوه بر نمرات عالی مدرسه که دیگر اعضای خانواده از آن بی بهره بودند، از زیبایی خاصی هم برخوردارم که شاید به آن حسادت می کنند.

وضع به همین منوال می گذشت. در خانه شکست خورده بودم و در مدرسه پیروز. بعدها فهمیدم چقدر خواستگار داشته ام- حتی برادر مدیر مدرسه که از امکانات بسیار عالی برخوردار بود- و مادرم همه آنها را بدون مشورت با من رد می کرد. چرا، نمی دانم.

چند ماه از سال سوم دبیرستان را گذرانده بودم، آن زمان بی حوصله و کم حرف شده بودم، همیشه ار روزهای جمعه نفرت داشتن و یاد تعطیلات تابستان، تنم را می لرزاند. دیگر طوری شده بود که حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشتم.

یک روز، به کلاس شیمی نرفتم. و در حیاط مدرسه نشسته بودم. یکی از دوستانم به سراغم آمد و گفت: تنها نشسته ای؟

گفتم: حوصله ام سر رفته است، می خواهم کسی را دوست داشته باشم و او هم مرا دوست داشته باشد.

گفت: این چه حرفی می زنی؟ تو آن قدر خوشگلی که با یک نگاه، هر کسی را که بخواهی گرفتار می کنی، فقط باید اراده کنی. هیچ کس باور نمی کند که تو دوست پسر نداری. و لبخندی زد و گفت: دخترها، حسرت تو را می خورند، و آرزو می کنند کمی از زیبایی تو را داشته باشند.

آن روز هم با این حرفهای پوچ و گمراه کننده، گذشت. من هم بی اطلاع، خود را در این رودخانه پرخطر غرق کردم- البته هرگز نتوانستم کسی را بیابم تا دوستش داشته باشم- شاید می خواستم عقده های دوران کودکی و نوجوانی را بیرون بریزم. شاید می خواستم از مادرم که همیشه مرا بدترکیب خطاب می کرد، انتقام بگیرم. شاید می خواستم شخصیتی را که هرگز نتوانستم در خانه برای خود بسازم، در خارج از منزل به دست آورم.

پس از گذشت مدتی یکباره چشم گشودم. دیدم دیگر لمس کردن دست نامحرم، برایم بسیار آسان شده، حرف زدن با دیگران، گردش رفتن و در میهمانی های آنچنانی شرکت کردن، زندگی شده. روزی با این، و روز دیگر با آن بودم. اما آن خواهش درونی ام- که نیاز به محبت مادرانه بود- هرگز ارضا نمی شد.

در آن میان، حتی کسانی که بسیار پولدار بودند، از من عاجزانه می خواستند که همه چیز را فراموش کنم و با آنها ازدواج نمایم. ولی نمی دانم چرا هر وقت به ازدواج فکر می کردم، انسان ایده آلی را نمی یافتم.

همچنان دوستان دختر نادانی که از سوی من، سود می جستند، مرا به طرف چاه سیاهی-که هر آن بیم سقوط در آن می رفت- هل می دادند. و من عروسک خیمه شب بازی شد بودم  اعتبار خود را در محله و مدرسه از دست داده بودم.

اوایل تابستان سال بعد دیپلم خود را گرفتم و بزرگترین عشق در زندگی-یعنی مدرسه- را از دست دادم، امیدیم هم برای قبولی در دانشگاه نداشتم و در زندان خانه محبوس شدم.

در همسایگی ما، هر هفته در روزهای سه شنبه دعای توسل برگزار می شد. یک روز سه شنبه، خواهرم به آن مجلس رفته بود و من در خانه تنها بودم. کاری برای انجام دادن نداشتم، دوباره بی حوصلگی و خستگی پیشین، به سراغم آمد.

از جا برخاستم، چادر بر سر انداختم و به خانه همسایه رفتم. کاری که هرگز انجام نداده بودم. دور از چشم دیگران در گوشه نشستم. دعا به آخر رسید؛ خانمی که دعا را می خواند، با گریه و سوز دل گفت: «هر حاجتی دارید، از آقا صاحب الزمان(7) بخواهید، شما را دست خالی به خانه هایتان بر نمی گرداند!» و چندین بار این جملات را تکرار کرد.

با خود گفتم: من چه حاجتی دارم؟ دانشگاه؟ نه! گریه ام گرفت. آیا خدا حاجات مرا هم قبول می کند؟ گفتم: خدایا! چرا این طول شد؟ چرا آن دختر پاک و ساده دل به این روز افتاده؟ آیا راهی برای بازگشت وجود دارد؟ آیا می توانم مانند گذشته ها شوم؟

همان جا، به جای حاجت خواستن، توبه کردم و عاجزانه از خدا خواستم مرا ببخشد و به من توفیق دهد تا خود را از نو بسازم.

قبل از همه به خانه بازگشتم و تا دیر قت بیدار ماندم و گریستم. حتی برای دوستان نادانم نیز گریه کردم؛ برای دخترانی که فکر می کردند زیبایی همه چیز است و آرزو داشتند جای من باشند! من که بودم؟ «دختری زیبا، اما با سیرت بسیار زشت»!

فردا صبح، تمام نامه ها، شماره تلفنها، عکسها، نوارها، هدیه ها گرانبها و حتی دفترهای اشعارم را- که برایم گنجینه ای پرارزش بودم- به پشت بام بردم و همه را سوزاندم. اشک ریختم و تماشا کردم. با سوخته شدن آنها، افکار زشت سیرت گناهکارم هم سوخت.

من در زمانی دست به این کار زدم که هنوز خواستگاران فراوانی داشتم. شیک ترین اتومبیلها و زیباترین پسران شهر با اراده من، هر چه را می خواستم، به پایم می ریختند. من هنوز در اوج بودم، به پاییز نرسیده بودم. هنوز کسی غرورم را لگدمال نکرده بود. هنوز دامان عفتم آلوده نشده بود، که خدای مهربان مرا نجات داد.

وقتی از پشت بام پایین آمدم، زار زار می گریستم. انگار چشمه های اشک، مرا شستشو می دادند. به خواهرم گفتم: هر کس تلفن زد، بگو نیستم. خواهرم با طعنه گفت: حتی شهرزاد یا زهره؟ گفتم: بله، هر که مرا خواست، بگویید فرشته مرده!

صدای مادرم بلند شد که می گفت: الهی آمین!

تلاش کردم تا بالاخره، در شته مهندسی قبول شدم. آنها مرا به تهران آوردن و در خانه عمه پیرم ساکن شدم.

از این که در رشته مورد نظرم قبول شده بودم، خیلی خوشحال بودم. و از طرفی، هیچ کدام از دوستانم آدرس مرا نداشتند و من با آرامش خاطر، شروع به بازسازی خودم کردم.

وقتی وارد دانشگاه شدم، بسیار ساده و بی آلایش و متین رفتار کردم. حالا دیگر می دانستم دوستانم را با چه معیارهایی انتخاب کنم و از همه مهمتر، دریافته بودم که از این زیبایی که خدای مهربان به من داده، نباید سوء استفاده کرد. از این رو، هیچ توجهی به نگاههای تحسین آمیز و جملات ادیبانه دیگران نداشتم. هدفم درس خواندن بود و می خواستم با تمام وود به توبه ام عمل کنم.

روزی که برادر یکی از اساتیدم از من خواستگاری کرد، برای اولین بار احساس کردم کسی مرا می خواهد، اما نه برای زیبایی ظاهری و نه...، بلکه او مرا به خاطر شخصیت و وجودم می خواهد.

ازدوام من و او، زیرنظر مستقیم خانواده ام و در همان سالهای اول دانشگاه صورت گرفت. ازدواجی موفق و همراه با دنیایی از خوبی و خوشبختی، تحصیلاتم را تا مقطع فوق لیسانس ادامه دادم. اکنون خانه دار هستم و فرزندانم را در دریایی از صداقت و محبت غرق کرده ام، البته به کمک همسری مهربان، فداکار و با ایمان.

اکنون که پس از پانزده سال به آن سالهای پر از بیم و امید می نگرم، می بینم که خدا چقدر مهربان و بخشنده است. چگونه مرا به سوی خود فرا خواند، دستم را گرفت و از منجلاب فساد و تباهی نجات داد. از آن زمان تا به حال، همیشه سعی کرده ام زنی با ایمان و باتقوا باشم و حتی لحظه ای فکر خود را منحرف ننموده ام، که مبادا خدای مهربان توبه ام را نپذیرد.

امید است که سرگذشت زندگی من برای خوانندگان، درس عبرت آموز یا نتیج ای شیرین داشته باشد. شاید این داستان، بسیاری از دختران ظاهربین را از خواب غفلت بیدار سازد و آنان را به راه هدایت، رهنمون گرداند




سید مصطفی سیدی ::: چهارشنبه 87/7/17::: ساعت 5:1 عصر

>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 69


بازدید دیروز: 455


کل بازدید :699479
 
 >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
مدیر وبلاگ : سید مصطفی سیدی[157]
نویسندگان وبلاگ :
سید امیر حسین سیدی (@)[0]


 
 
 
>>لوگوی دوستان<<
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<